روزگار
وقتي زمين به طرز نگاهت دچار شد
خورشيد پيش چشم تو بي اعتبار شد
از آسمان رسيدي و باران شروع شد
پا بر زمين نهادي و فصل بهار شد
باران به امر چشم تو باريد و
بعد از آن چشمان ابر صاحب اين افتخار شد
تا پي به حسن خود ببري
باغ آيينه يكباره براي تو آشكار شد
وقتي تو به عكس خودت مبتلا شدي
آينه ي زلال دلت پر غبار شد
ما را كه عاشقيم به بازي گرفتي و
آنگاه نام ديگر تو روزگار شد .
منبع :ر ا د ي و 7
نظرات شما عزیزان: